ابن نما الحلي ( مترجم : على كرمى )

76

مثير الأحزان ( در سوگ امير آزادى ) ( فارسي )

كشيدند ، و او را در برابر دشمن حق و عدالت تنها نهادند ، همه را خوار و رسوا ساز ! و كشندهء تبهكار و سياه‌روى او را نابود كن ! و او را به آرزوى خود مرسان و از خواسته‌اش بهره‌مندش مگردان ! ( 1 ) 2 - و نيز « انس » آورده است كه از پيامبر گرامى شنيدم كه مىفرمود : « انّ ابنى هذا يقتل بأرض العراق ، فمن ادركه منكم فلينصره . » اين فرزند گرانمايه‌ام ، حسين عليه السّلام ، در سرزمين عراق به شهادت خواهد رسيد ، از اين رو هر كدام از شما به او رسيد و او را دريافت ، بايد او را يارى رساند . گفتنى است كه ، « انس » به همراه سالار شايستگان در « كربلا » حضور يافت و با آن حضرت به شهادت نايل آمد . ( 2 ) 3 - و نيز « عايشه » آورده است كه : حسين عليه السّلام كودك بود و به آهستگى گام برمىداشت كه بر پيامبر وارد شد . پيامبر گرامى فرمود : هان اى « عايشه » ! آيا مىخواهى با بيان خبرى از آينده تو را شگفت زده سازم ؟ گفتم : چگونه و با كدامين خبر شگفت انگيز ؟ فرمود : لحظاتى پيش ، فرشته‌اى بر من فرود آمد كه تاكنون نزد من نيامده بود . و او خبر آورد كه : اى پيامبر خدا ! اين فرزند گرانمايه‌ات ، حسين عليه السّلام ، به شهادت خواهد رسيد . اينك اگر مىخواهى مشتى از آن خاكى را كه او در آنجا كشته خواهد شد ، به شما بنمايانم ؟ و آن گاه مشتى از آن خاك گلگون را آورد . بانو « ام سلمه » كه در آنجا بود ، آن تربت گلگون را دريافت داشت و آن را در شيشه‌اى نگاه داشت و روز شهادت حسين عليه السّلام بود كه آن شيشه را در آورد ، در حالى كه به خون تازه تبديل شده بود . گفتنى است كه روايتى بسان روايت گذشته ، از زينب ، دختر « جحش » نيز آورده‌اند . ( 3 ) 4 - و نيز « عبد اللَّه بن يحيى » آورده است كه : به همراه امير مؤمنان به سرزمين صفّين وارد شديم ؛ هنگامى كه آن بزرگوار به نقطه‌اى در برابر « نينوا » رسيد ، ندا داد كه : هان اى ابا عبد اللَّه ! شكيبا باش ! شكيبا ! « صبرا ابا عبد اللَّه ! » از او دليل آن كار و گفتارش را پرسيدم كه فرمود : روزى بر پيامبر گرامى وارد شدم